امام زمان
امام عصر
|
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (5)
حضرت مهدي(عج) فرمودند: «همانا من براي شيعه اي كه مصيبت جد شهيدم را ياد كند و سپس براي تعجيل در فرج و تاييد ( امر من ) دعا نمايد، دعا خواهم كرد» / بسم الله الرحمن الرحيم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسنْ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِه، فى هذِهِ السّاعَةِ وَ فى كُلِّ ساعَةِ، وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً، حَتّى تُسْكِينَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِعَهُ فيها طَويلا ً برحمتك يا ارحم الراحمين / يا وصي الحسن ، والخلف الحجة ، أيها القائم المنتظر المهدي ، يا ابن رسول الله يا حجة الله على خلقه ، يا سيدنا ومولانا ، إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك إلى الله ، وقدمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيها عند الله ، اشفع لنا عند الله
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۹ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (1)
صبر يعني
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۹ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (1)
اگر مهر انتظار را بر قلب هايمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند، معلوم نبود در اين تاريك و روشن مبهم و اين گردش ممتد و كشدار ثانيه ها كه روز و شبش يكسان است، اين همه دلواپسي، اين همه حسرت و اين همه سوز و گداز را به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش مي برديم و از كه پناه مي جستيم. روزها آن قدر با رنگ و نيرنگ آميخته است كه روزمان را از شب نمي شناسيم و اين ابر، ابرهاي تيره حريص آن چنان وسعت آسمان را بلعيده اند كه ديري است رنگ خورشيد را نديده ايم. همه جا تاريك و ظلماني است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ هاي تاريخ را برفرازش بياويزي، باز چاه و چاله را نمي بيني و پا به لجنزاري مي گذاري كه بيرون آمدن از آن طاقت فرساست، گويي چشم بسته راه مي روي كه برادرت را، همسايه ديوار به ديوارت را كه براي تامين معاشش تكه اي از وجودش را به حراج مي سپارد، جان مي فروشد تا آبرو بخرد را نمي بيني يا نه، شايد هم مي بيني، اما براي راحتي وجدانت، عينكي سياه به رنگ دلت به چشم مي زني تا نبيني، تا آزاد باشي، آه چه اسارتي؟! مولاجان، فضاي غبارآلودي است، يلداي غريبي است، پس، در كدامين سپيده لايق، ذوالفقار تو سياهي شب را مي درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پيوند مي زند...! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۹ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (3)
ديريست كه ما منتظر روي تو هستيم ديريست كه دلداده ما خانه نشين است پلك دلم امشب به نبودت پر درد است اي ساقي دلهاي جهان مست نگاهت ديريست كه ما منتظر و خانه بدوشيم اي صاحب اين ثانيه ها پس تو كجايي ديريست كه در جمعه همه مست غروييم ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۹ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (1)
عصر يك جمعه دلگير دلم گفت بگويم بنويسم كه چرا عشق به انسان نرسيده است چرا آب به گلدان نرسيده است چرا لحظه باران نرسيده است هر كس كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است به ايمان نرسيده است و هنوزم كه هنوز است ، غم عشق به پايان نرسيده است بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد بنويسد كه هنوزم كه هنوز است چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است خداوند گواه است دلم چشم به راه است ودرحسرت يك پلك نگاه است ولي حيف نصيبم فقط آه است تويي آئينه ،روي من بيچاره سياه است وجا دارد از اين شرم بميرم كه بميرم عصر اين جمعه دلگير وجود تو كنار دل هر بي دل آشفته شود حس ادامه مطلب... www.emamezaman.zaminblog.com |
|