امام زمان
امام عصر
|
||||||||||
|
نوشته شده در تاريخ ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (1)
در پرتو عقايد مشترك شيعي و سني دربارهي برنامهي الهي در آخرالزمان و اينكه رهبر موعود; مهدي از ذريهي پيامبر و فاطمه و از نسل امت اسلامي است و قرآن و سنت، شيوهي وي ميباشد، سني و شيعه، دو نوع گفت و گو ميتوانند داشته باشند: نخست: گفت و گوي شيعي - سني با هدف ايجاد بنيان محكم وحدت اسلامي كه بر وحدت قبله و كتاب و خاتميت پيامبر و آيندهي مشرق با ظهور مهدي آل محمد صلي الله عليه و آله استوار است . مسايل اختلافي را با روح محبت و برادري و بحث علمي ميتوان بررسي كرد . شايد از مهمترين مسايل رو در روي مسلمانان، نشانههاي الهي و ضوابطي است كه مهدي موعود (عج) را مشخص ميكند . به ويژه آنكه دو تجربهي سياسي بزرگ، در اين باره هست; تجربهي مهدي اسماعيلي در قرن سوم و چهارم هجري و تجربهي مهدي سوداني در قرن سيزدهم . دوم: گفت و گوي اسلامي - مسيحي . گفت و گوي اسلامي - مسيحيدر بسياري از انديشههاي ديني، مسيحيان و مسلمانان مشتركند، چه دربارهي خداي متعال يا نبوت يا پايان سعادتمندانهي زمين و نقش مسيح در اين باره . نشر انديشههاي مشترك كه بسياري از مردم مسيحي و اسلامي از آن ناآگاهند، سستبزرگي را كه ميان مسيحيان و مسلمانان هست، پر ميكند . نيز احساسات منفي و سياستهاي اشتباهي را كه به سبب وضع استثنايي، دولتهاي دو طرف در طول تاريخ انجام دادهاند، كم ميكند . اگر شكاف ميان پيروان اديان پر شده و انديشهي دشمني از بين رود و تقدير و احترام متقابل به جاي آن بنشيند، ميتوان در مسايل اختلافي با روح محبت و احترام بحث كرد . اين مساله سخت و محال نيست; زيرا ميان مسلمانان و مسيحيان، مطلبي وجود ندارد كه سبب اختلاف شود . برعكس آنچه در طول تاريخ بر روابط مسيحي - يهودي حاكم بوده است; زيرا يهوديان نميپذيرند عيسي پسر مريم است، بلكه به وي و مادرش، صفات زشتي نسبت ميدهند و اعتراف ميكنند عيسي را كشتهاند! مسيحيان نيز اين مطلب را قبول دارند . اما به رغم اين وضع، تلاشهاي يهوديان صهيونيست، نتيجهي مثبت داده و مسيحيان، هم پيمان قدرتمند اسراييل شدهاند و ميليونها مسيحي، اسراييل را بيش از خود يهود، تاييد و حمايت ميكنند! پينوشتها: 1. دو نوع جبر داريم: جبري طبيعي; يعني وجود روابط ضروري ثابت در طبيعت كه موجب ميشود وجود هر پديدهي طبيعي مشروط به پديدهاي قبلي يا پديدهاي همراه باشد . به دليل فراگير بودن نتايج استقراي علمي، اعتقاد به جبر ضروري است . اگر اعتقاد نداشته باشيم پديدههاي طبيعي، مطابق نظام هميشگي است، نميتوانيم نتايج استقرا را فراگير بدانيم . (نوع دوم، جبر تاريخي است كه مقصود وقوع ضروري رخداد يا رويكردي تاريخي است; يعني اگر شرايط فراهم شود، حتما رخداد يا رويكرد تاريخي پيش خواهد آمد . (در انديشهي بشري، دو نظر در مورد جبر تاريخي هست . نظري كه معتقد به جبر تاريخي است و به شناسايي احكام كلي كه ميتواند حوادث آينده را پيشگويي كند، فرا ميخواند . نظر بعدي، منكر جبر تاريخي و مدعي است قوانين كليتاريخ را نميتوان شناخت و پيشگويي حوادث يا رويكردهاي تاريخي بر اساس آن ممكن نيست . ر . ك: المعجم الفلسفي، اصطلاح «الحتمية» و «التاريخية» ; فلسفة التاريخ، محمود صبحي، صص 36 و 41- 55 . 2. انتساب «ماركس» به يهوديت، قبل از الحادي بودن وي، ما را ملزم ميكند فهم وي از جبر را كه «جامعهي بشري به مرحلهاي ميرسد كه تمامي اختلافات اجتماعي برطرف شده، همدلي و صلح حاكم ميشود» به سبب تاثير «ماركس» از دين بدانيم كه در مدت طولاني از زندگياش پاي بند دين بود . 3. در انجيل يوحنا (6، 14) هست كه وقتي مردم نشانهاي را كه عيسي آورد ديدند، گفتند: اين مطلب حقي است و وي پيامبري ميباشد كه به جهان خواهد آمد . در حاشيهي چاپ دارالمشرق، محقق چنين مينويسد: انتظار پيامبر در سدهها و تاريخ اخير، در جوامع و محيطهاي مختلف رواج داشت ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (0)
به رغم دشمني تاريخي شديد ميان يهود و مسيحيان، به پندار كشتن عيسي بن مريم به دستيهود، پيروان هر دو دين در قرن 19 و 20 ميلادي، به وحدت نظر در ظهور مسيح و پشتيباني از برنامهاي سياسي رسيدند كه بر پايي دولت اسراييل بود; از آن رو كه به پندارشان مقدمهي ظهور مسيح به شمار ميآمد . بدين بهانه صدها كليسا و گروههاي مسيحي امريكايي و اروپايي براي پشتيباني دولت اسراييل بسيجشدند . (13) در سال 1980، سازماني به نام «سفارت بينالمللي مسيحيان» در قدس اشغالي تاسيس شد كه اهداف مؤسسان آن به اختصار چنين بود: ما بيش از اسراييليها، صهيونيست هستيم و قدس تنها شهري است كه مورد نايتخداست و خداوند تا ابد اين سرزمين را به اسراييل داده است . اعضاي سفارت معتقدند: اگر اسراييل نباشد، مكاني براي بازگشت مسيح نيست . بلافاصله پس از راهاندازي سفارت، جشن بينالمللي ساليانهي يهودي - مسيحي، با نام «عيد عريش» برگزار شد و بيش از هزار روحاني مسيحي در آن شركت كردند و در سال 1982، سه هزار رهبر مذهبي مسيحي در آن حضور داشتند . «سفارت بين المللي مسيحيان» يكي از سازمانهاي مهم بود كه براي شنيدن مذاكرات كميسيونهاي كنگرهي امريكا، به هنگام طرح جريان نبرد عربها با اسراييل، به ويژه بر سر قدس، دعوت ميشد . در سال 1985، رهبري مسيحيان صهيونيست، كنفرانسي در «بال» سوييس برگزار و اعلام كرد: ما گروههايي از دولتهاي مختلف و نمايندگان كليساها، در اينجا گرد آمده، در اين سالن كوچك كه در 88 سال پيش دكتر «تئودور هرتزل» به همراه اولين شركت كنندگان كنفرانس صهيونيستي، در آن تجمع نمودند و سنگ بناي پيدايش دولت اسراييل را نهادند . همگي براي نيايش و خشنودي پروردگار جمع شدهايم، تا اشتياق خود را به مردم و سرزمين و عقيدهي اسراييل و همراهي خود را اعلام كنيم و بگوييم: دولت اسراييل را تاييد ميكنيم . (14) در امريكا، كنيسهاي به نام [Indespensationalism] تاسيس شد كه شمار پيروانش به شش ميليون نفر ميرسد . اعضا معتقد به بازگشت مسيحاند، كه از جمله شرايطش، برپايي دولت صهيونيستي و تجمع يهوديان دنيا در فلسطين است . از شمار پيروان اين كنيسه، «جرج بوش» اول و «ريگان» رؤساي جمهور پيشين امريكا هستند . در اكتبر 1983، ريگان در برابر انجمن دوستي امريكا و اسراييل، گفت: «من ميپرسم: آيا ما همان نسلي هستيم كه شاهد نبرد «هرمجيدون» خواهيم بود؟ پيشگوييهاي زمان گذشته، زماني را كه اكنون در آن به سر ميبريم، توصيف ميكند» . (15) گفتهي ريگان مستند به كتاب [ The late grad planet erth ] [سيارهي فاني بزرگ زمين] نوشتهي «هال ليندسي» ، ( Hal lindsey ) است كه نخستين بار در سال 1970 منتشر شد و پانزده ميليون نسخه فروش كرد . در اين اثر، مهمترين فلسفهي پايان تاريخ و بازگشت مسيح، بازگشتيهود به سرزمين اسراييل، پس از هزاران سال دانسته شده است . همچنين گفته شده است: قوم ياجوج، اتحاد شوروي است كه همراه عربها و هم پيمانانشان، به اسراييل حمله ميكند . اين كتاب تاكيد دارد: ارتش نظامي اسراييل بر نيروهاي شر پيروز ميشود و پس از نبرد «هرمجيدون» ، وضع براي بازگشت نجات بخش مسيح آماده ميشود . هرمجيدون نام منطقهاي در دشت «المجدل» فلسطين است كه نيروهاي شر و خير در آن جا نبرد خواهند كرد . ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (0)
دولت مهدي - كه انتظار آن ميرود - بدان معنا نيست كه اسلام معطل بماند، تا پس از ظهور مهدي، دولت اسلامي برپا شود، بلكه به معناي ايجاد دولتخاصي است كه نمونهي كوچك آن، دولت و ملك سليمان بود . ملك و حكومتسليمان، با نيروهاي جن و باد و حيوانات و نيز انسانهاي مؤمن، پشتيباني ميشد . مزيت دولت مهدي بر دولتسليمان، اين است كه بر تمامي زمين حكم ميراند و دولتي پس از آن نيست و به قيامت صغري متصل است، سپس زندگي بر كرهي خاكي پايان ميپذيرد . قرآن به قيامت صغري در آخر الزمان در آيات 82- 88 سورهي نمل اشاره كرده است: و هنگامي كه فرمان عذاب آنها رسد [و در آستانهي رستاخيز قرار گيرند]، بندهاي را از زمين براي آنها خارج ميكنيم كه با آنها تكلم ميكند [و ميگويد: ] مردم به آيات ما ايمان نميآورند . [و به خاطر آور] روزي را كه ما از هر امتي، گروهي را از كساني كه آيات ما را تكذيب ميكردند، محشور ميكنيم و آنها را نگه ميداريم تا به يكديگر ملحق شوند! تا زماني كه [به پاي حساب] ميآيند، [خدا به آنان] ميگويد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد و درصدد تحقيق برنيامديد؟ ! شما چه اعمالي انجام ميداديد؟ ! در اين هنگام، فرمان عذاب به خاطر ظلمشان بر آنها واقع ميشود و آنها سخني ندارند كه بگويند . آيا نديديد كه ما شب را براي آرامش آنها قرار داديم و روز را روشني بخش؟ ! در اين امور، نشانههاي روشني استبراي كساني كه ايمان ميآورند [و آمادهي قبول حقاند] . [و به خاطر آورند] روزي را كه در صور دميده ميشود و تمام كساني كه در آسمانها و زمين هستند، در وحشت فرو ميروند، جز كساني كه خدا خواسته است و همگي با خضوع در پيشگاه او حاضر ميشوند . كوهها را ميبيني و آنها را ساكن و جامد ميپنداري، در حالي كه مانند ابر در حركتاند . اين صنع و آفرينش خداوند است كه همه چيز را متقن آفريد . او از كارهايي كه انجام ميدهيد، مسلما آگاه است . ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (0)
تنها اصلي كه ميتوان براي شناخت مدعيان دروغگوي مهدويت، بدان اعتماد كرد، تاييد و امداد الهي است كه توسط مدعي راستگوي مهدويت نشان داده ميشود . وي نبوت خاتم و جنبش اوصياي پيامبر را كه پدرانش بودند، تصديق ميكند . اين كاري لازم براي مدعي نبوت و رسالت است . امداد و تاييد الهي، با ظهور عيسي بن مريم نشان داده ميشود كه قرآن، قصهي وي را گفته است كه مردگان را زنده ميكرد و كور مادر زاد و مبتلايان به پيسي را شفا ميداد . (8) اين اصل، راه را بر هر مدعي دروغيني ميبندد، خواه شخص به عمد دروغ گويد يا قرباني مكاشفهي عرفاني پنداري شود، مانند آنچه براي «مهدي سوداني» پيش آمد كه پنداشت مهدي موعود (عج) است . وي خيال كرد پيامبر به او گفته كه مهدي موعود (عج) است . مهدي سوداني در يكي از نوشتههايش در تاريخ 16 شعبان 1299 هجري ميگويد: سيد وجود صلي الله عليه و آله به من خبر داد: من مهدي منتظرم . پيامبر چندين بار مرا بر كرسياش نشاند و خلفاي چهارگانه [ ابوبكر، عمر، عثمان و امام علي] و قطبها [ي دراويش ] و خضر عليه السلام حضور داشتند، و مرا با ملايكهي مقرب و اولياي زنده و مرده از فرزندان آدم تا زماني كنون، نيز جنيان مؤمن، تاييد و ياري كرد . در هنگام جنگ، سيد وجود صلي الله عليه و آله به عنوان امام و فرماندهي سپاه حاضر ميشود; نيز خلفاي چهارگانه و قطبها و خضر حاضرند . حضرتش، شمشير نصرت و پيروزي را به من داد و فرمود: با داشتن آن شمشير، كسي بر من پيروز نميشود، گرچه گروه انس و جن باشند . آن گاه سرور وجود فرمود . . . پرچمي از نور برافراشته ميشود و در جنگ، همراه من است . عزراييل پرچمدار است . از اين رو، يارانم ثابت قدم ميشوند و در دل دشمنانم، ترس افكنده ميشود و هر كه با من دشمني كند، خداوند خوارش ميكند . پس هر كه به راستي سعادتمند باشد، ميپذيرد من مهدي منتظرم . اما خداوند در دل كساني كه جاهطلباند، نفاق ميافكند . پس به سبب حرص بر جاهطلبي، مرا تصديق نخواهند كرد . . . سيد وجود صلي الله عليه و آله به من دستور داد به منطقهي «ماسه» در كوه قدير هجرت كنم و از آن جا به تمامي مكلفان، دستور كلي را بنويسم . ما هم به اميران و بزرگان ديني نوشتيم، اما بدبختان نپذيرفتند و درستكاران تصديق كردند . . . سيد وجود صلي الله عليه و آله سه بار به من خبر داد: آنكه در مهدويت تو شك كند، به خدا و رسول كافر شده است . تمام آنچه دربارهي خلافتم و مهدويتبه شما گفتم، در بيداري و در حال صحت، سيد وجود صلي الله عليه و آله به من گفت، بي آنكه مانعي شرعي باشد . نه خوابي بود و نه ربايشي و نه مستي و نه ديوانگي . . . . (9) وي در نامهي ديگري ميگويد: اگر من نوري از جانب خدا نداشتم و رسولالله صلي الله عليه و آله تاييدم نكرده بود، توان كاري نداشتم و روا نبود برايتان سخني بگويم . آنچه گفتم كه پيامبر فرمود، به دستور رسول الله بود . به من اخباري گفت كه اوليا و علما از آن خبر ندارند . بايد بدانيد جز به دستور پيامبر يا فرشتهي الهام كه از طرف پيامبر اجازه دارد، كاري نميكنم . ايشان به من خبر داد: امتبه دست من هدايتخواهد شد، بي آنكه رنجهايي را كه پيامبر تحمل كرد، بر دوش كشم . من از نور دل پيامبر آفريده شدهام . ايشان به من بشارت داد يارانم مانند اصحاب ايشانند و رتبه و درجهي [ملت من و] عوام نزد خدا، مانند رتبهي شيخ عبدالقادر گيلاني است . (10) محتواي دو نامه نشان ميدهد: دليل راستي مهدي سوداني، مدعي مهدويت، فقط گفتهي خودش است و دليلي ديگر در تاييد وي يافت نميشود; افزون بر اينكه پيروزي جنبش وي كه ادعا داشتبا امداد الهي پشتيباني ميشود، تحقق نيافت . به تصور شيعه، مهدي، انسان مشخصي است كه فرزند [امام] حسن عسكري است و در 255 (يا 256) هجري زاده شده و از قرن سوم تا پانزدهم هجري با مردم زندگي ميكند، تا هر وقت كه خدا بخواهد . پس بايد اين مطلب را با دليل ثابت كند; يعني معجزه داشته باشد، چنان كه آصف بن برخيا; وزير سليمان معجزه نشان داد، در حالي كه پيامبر نبود . وي تخت ملكهي سبا را در كمتر از چشم بر هم زدني حاضر كرد . در آيات 38- 40 سورهي نمل آمده است: سليمان گفت: اي بزرگان! كدام يك از شما، تخت او را براي من ميآورد، پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟ عفريتي از جن گفت: من آن را نزد تو ميآورم، پيش از آنكه از مجلستبرخيزي و من نسبتبه اين امر توانا و امينم . اما كسي كه دانشي از كتاب [آسماني] داشت، گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زني، آن را نزد تو خواهم آورد! هنگامي كه سليمان، تخت را نزد خود ثابت و پابرجا ديد، گفت: اين از فضل پروردگار است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا ميآورم يا كفران ميكنم و هر كسي شكر كند، به نفع خود شكر ميكند و هر كس كفران كند [به زيان خويش نموده است; كه ] پروردگار من غني و كريم است!» . طريق ديگر اثبات امامت مهدي (عج) اين است كه راههاي عادي را به كار گيرد كه نشان دهندهي عمر بسيار وي و هويتش باشد . مثلا به اهالي لندن بگويد: در قرن دهم ميلادي، از كشورشان عبور كرده و نامهاي را به خط خود بر پوست آهو در فلان منطقه نهاده كه در آن زمان كتابخانهي شهر بوده است، اما بر اثر عوامل مختلف، كتابخانه از بين رفته است . سپس به انگليسيها بگويد: ميتوانيد چند متر بكنيد تا بر كتابخانهي از بين رفته، دستيابيد كه در آن اسناد قابل قبولي است . ميتوانيد فلان پرونده را باز كنيد و نامهي مرا بيابيد و اين، نسخهي دوم آن است . همين كار را با روسها و ايرانيها و چينيها و ديگران كه در زمان ظهورش زندهاند، ميتواند انجام دهد . ميبايست درخواست وي نشان دهندهي درايت و آگاهياش از حلقههاي گمشدهي مهم براي هر كشوري باشد، تا اهالي را به فعاليت و كنكاش براي كشف حقيقت وا دارد . ميبايست از موضع و موقعيتي قوي و برتر، خواستهاش را مطرح كند، كمي پيش از آنكه در ظهور دولتش موفق شود، تا ادعا و درخواستش، به عنوان رييس دولتي باشد كه داعيه دارد و توانمند است و تحرك ميآفريند و شگفتيهاي بسيار دارد . اگر سال 1455 هجري، 2034 ميلادي ظهور كند و ادعا نمايد محمد بن حسن عسكري است و عمرش 1200 سال است، در حالي كه سي ساله به نظر ميرسد، مسلما سياستمداران آن زمان خواهند پنداشت ديوانه استيا خرفتشده است، اما وقتي ادعا و درخواستش را بشنوند و ببينند وي هزينهي كنكاش و پيآمدهاي جنجال برانگيز را ميپردازد و دانشمندان هر كشور، نتايج را ارزيابي خواهند كرد، هر كه موافق ادعاي وي است، با او همراه خواهد شد و ديگران به آزمايش و كنكاش دستخواهند زد . ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فاطمه انصاري
| نظرات (0)
سروده مقام معظم رهبرى حضرت آية الله خامنه اى (مدّ ظله العالى) : دلم قرار نمى گيرد از فغان بى تو سپند وار زكف داده ام عنان بى تو ز تلخ كامى دوران نشد دلم فارغ زجام عشق لبى تر نكرد، جان بى تو چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلى پر است سينه ام از اندوه گران بى تو نسيم صبح نمى آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان بى تو لب از حكايت شب هاى تار مى بندم اگر امان دهدم چشم خون فشان بى تو چو شمع كُشته ندارم شراره اى به زبان نمى زند سخنم آتشى به جان بى تو ز بى دلى و خموشى چو نقش تصويرم نمى گشايدم از بى خودى زبان بى تو عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم چو يادم آيد از آن شكرين دهان بى تو گزاره غم دل را مگر كنم چو امين جدا ز خلق به محراب جمكران بى تو فغانستان نامة شوق مرا از سَر بگير اي قلم مثل كبوتر پَر بگير جامة خود را از شوق او بدر جمكران ميآيد آن زيبا پسر آنكه من آرام جان ميگويمش جمعهها در جمكران ميجويمش مينويسم نامهاي از اشك و آه تا شبي در جمكران ريزم به چاه چون چراغ مهدي اينجا سوخته جمكران را شمع او افروخته جملة ما شيعيان ديوانهايم جمكران شمعست و ما پروانهايم ميدمد چون كورة آهنگران در دل هر شيعهاي يك جمكران شيعه شوق جمكران دارد به سَر شيعه يعني جمكران دَر بدر از گل نرگس ز بس مَستيم ما روز و شب در جمكران هستيم ما شيعه چشمش دائماً سوي در است جمكرانِ شيعيان چشمِ تر است شيعيان در جمكران زاري كنند در پي مهدي عزاداري كنند شيعيان گر اين مصايب ميكشند انتظار يار غايب ميكشند حلقة چشم آر به در داريم ما يار غايب از نظر داريم ما چشم ما دلدادگان سوي قم است جمكران اين سيل اشك مردم است ده خبر از مهدي موعود ما جمكران اي كعبة مقصودِ ما جمكران ما در تو ميگرديم جمع اشك ميريزيم بر گِردت چو شمع نالة ما را شنيدي جمكران؟ منجي ما را نديدي جمكران؟ جمكران يك دم به صحرا كن نگه لشكر دلدادگان آمد زره جمكران بنگر كه ياران آمدند با شهيدان، سربداران آمدند جانب صحرا نظر كن جمكران مهدي ما را خبر كن جمكران جمكران اي ديدة بيخواب ما آه، آه اي كوچة اربابِ ما جمكران! مردم ز سوز اشتياق عطر دلبر ميدهد طاق و رواق رفت آن آرام جان چون از بَرم جمكران ديدي چه آمد بر سرم با دل اميدوارم آمدم جمكران با كوله بارم آمدم تا ببينم روي دلبر جمكران آمدم يكبار ديگر جمكران باز چون اشكي به راه افتادهام جمكران در پيچ و تاب جادهام جانب تو اشكريزان آمدم جمكران افتان و خيزان آمدم جمكران از دور ميبينم تو را باز غرق نور ميبينم تو را عاشقان را چشمكي از او بزن اي چراغ جمكران سوسو بزن وه چه مشتاقم به سويت جمكران عاشقم بر جستجويت جمكران دوستان اين جمكرانِ خوب ماست آه اينجا خانة محبوب ماست از چراغ كوچة دلدار ما جمكران نزديك شد ديدار ما ديگر آري در دلم تشويش نيست يكقدم تا جمكرانم بيش نيست جمكران شكر خدا گويم تو را ميفتم بر خاك و ميبويم تو را سرمة چشمِ جهاني جمكران كوچة آن دلستاني جمكران فكر بيحاصل عذابم ميدهد جمكران آيا جوابم ميدهد
احياي نيمه شعبان چشمههاي نور را ازديده جاري ميكنيم تا بيائي جمعهها را بيقراري ميكنيم در شقايقزارها با اشك سرداران عشق ردّ پاي خستهات را مشكباري ميكنيم لحظههاي غيبت را در چراغتان دل تا طلوع آفتابت گه شماري ميكنيم با كبوترهاي عاشق درركاب آسمان لحظههاي ديدنت را ماندگاري ميكنيم در حضور سبزت اي سرگرمي آدينهها كوچههاي شهر را آيينه كاري ميكنيم نام زيباي تو را با واژههاي بكر و ناب گه چو دريا بيكران گاه آبشاري ميكنيم جمكراني ميشويم و در زلال ندبهها تا ظهور دولتت اختر شماري ميكنيم نرگستان ميشود هر جمعه سمت چشمهها تا به يادت باغ دل را آبياري ميكنيم نيمه شعبان تو را با تو غزل اي نوح عشق در نيستان قلم از ديده جاري ميكنيم تا سپيده سربرآرد از گريبان فلق همچو حامد تا سحر شبزندهداري ميكنيم كعبه دل پاى كوبان ز پى نغمه تار آمدهام دست افشان بسر كوى نگار آمدهام
بهر آن نيم نگه با دل زار آمدهام حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمدهام باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
به هواى رخ آن لاله عذار آمدهام در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق
باز رستم، ز پى ديدن يار آمدهام جامه زهد دريدم رهم از دام بلا
به صفا پشت و سوى شهر نگار آمدهام به تماشاى صفاى رخت اى كعبه دل "امام خميني(ره)"
خراب حور گردم!نه چنان به گرد كويت، من ناصبور گردم كه گر آستين فشانى، چو غبار دور گردم!
من خسته در فراقت به كدام صبر و طاقت به ره فراغ پويم، ز پى حضور گردم؟
مَهل آن كه خاك سازد اجلم به ناتمامى تو بسوز همچو شمعم كه تمام نور گردم
من اگر به خلد يابم زتو جنس آدمى را زقصور طبع باشد كه خراب حور گردم
به نياز همچو (اهلى) سگ مى فروش بودن به از آن كه مست بارى زمى غرور گردم
ماه مهربوي
گريههاي بيامان باز از تو مي نويسم ، اي تمام هستي جهان از تو مي نويسم اي مسافر دل جهان
شعله شعله آتشي به پاست در درون من تند و پرشتاب هر چه مي رود جلو زمان ...
از خودم سوال مي كنم هميشه : از زمين تا شما چقدر فاصله است ، چند كهكشان ؟!
تا شما كه مويمان سپيد شد به راهتان تا شما كه فرش راهتان شده است آسمان
روزهاي هفته كارمان شده است انتظار عصرهاي جمعه بغض گريه هاي بي امان ...
جمعه هم گذشت و تو نيامدي و من هنوز از تو مي نويسم اي تمام هستي جهان
ولاي مهدي چه خوش است من بميرم به ره ولاي مهدي! سروجان بها ندارد كه كنم فداي مهدي
همه نقد ِ هستي خود ، بدهم به صاحب جان كه يكي دقيقه بينم رخ دلگشاي مهدي
چه كنم چه چاره سازم كه دل ِ رميده ي من نكند هواي ديگر به جز از هواي مهدي
نه هواي كعبه دارم ، نه صفا و مروه خواهم كه ندارد اين مكان ها به خدا صفاي مهدي
من دل شكسته هر دم، به اميد در نشستم كه مگر عيان ببينم ، قد دلرباي مهدي
دل من تپد به سينه ، به اميد روزگاري " كه گذشت گاه محنت" ، شنوم ز ناي مهدي
به گداييش " فصيحي"، همه فخر مي فروشم كه ز پادشاست برتر به جهان، گداي مهدي
بي سرو ساماني
زمان ما بي امام نيست بارها ديده بودمت آن چنان كه آب را در آب
و آسمان را در آبي و سبز را در عشق
غبار ، آينه را تهمت بست و گرنه زمان ما بي امام نيست
كجايي كه ديدارت محض است پاهايمان خشك است و دست هايمان بي تكليف ؟
درختان برگ ريزان دوري تواند و قرن هاست كه ايستاده اند
تا جمالت را زانو زنند. شاخه ها ، سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند
بيابان ها ، فراق تو را ترك خورده اند و خروش مي كنند درياها اضطراب دوري ات را.
زمين آينه دار حضور توست تا عظمتت را بر كهكشان ها ناز برد.
فراموشي ، هديه دشمنان توست تا بشريت را به خنده فريب دهند.
ما چراغاني مي كنيم يادت را تا پادشاه شهر كوران بداند
كه چشم هايمان را فرشي ساخته ايم تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو
كتاب مبيندر سرى نيست كه سوداى سركوى تو نيست دل سودا زده را جز هوس روى تو نيست
سينه غمزدهاى نيست كه بىروى و ريا هدف تير كمانخانه ابروى تو نيست
جگرى نيست كه از سوز غمت نيست كباب يا دلى تشنه لعل لب دلجوى تو نيست
عارفان را ز كمند تو گريزى نبود دام اين سلسله جز حلقه گيسوى تو نيست
نسخه دفتر حسن تو، كتابى است مبين ور بود نكته سربسته، به جز موى تو نيست
ماه تابنده بود، بنده آن نور جبين مهر رخشنده به جز غرّه نيكوى تو نيست
خضر عمرىست كه سرگشته كوى تو بود چشمه نوش، به جز قطرهاى از جوى تو نيست
نيست شهرى كه زآشوب تو، غوغايى نيست محفلى نيست كه شورى زهياهوى تو نيست
(مفتقر) در خم چوگان تو گويى، گوييست! چرخ با آن عظمت نيز به جز كوى تو نيست
كى رفته ايى...؟! كى رفتهاى زدل، كه تمنا كنم تو را؟! كى بودهاى نهفته، كه پيدا كنم تو را؟!
غيبت نكردهاى، كه شوم طالب حضور پنهان نگشتهاى، كه هويدا كنم تو را
با صدهزار جلوه برون آمدى، كه من با صدهزار ديده تماشا كنم تو را
بالاى خود در آينه چشم من ببين تا با خبر زعالم بالا كنم تو را
مستانه كاش! در حرم و دير بگذرى تا قبلهگاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبى، نقاب زرويت برافكنم خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من چندين هزار سلسله در پا كنم تو را!
طوبى و سدره، گر به قيامت به من دهند يكجا فداى قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگر عشق، كار من هرگه نظر به صورت زيبا كنم تو را
گلزار زندگىدل را زبيخودى سر از خود رميدن است جان را هواى از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر دادهام فغان بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمىرسد كه دل از سينه بركنم بارى علاج شوق، گريبان دريدن است
شامم سيهتر است زگيسوى سركشت خورشيد من برآى كه وقت دميدن است
سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمىكنم تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است
ايام هجران رو بپايان مي رود غم مخور ايام هجران رو بپايان مي رود اين خماري از سر ما مي گساران مي رود
غمزه را سر ميدهد غم از دل و جان مي رود
زاغ با صد شرمساري از گلستان ميرود
هر چه غير از ذكر يار از ياد رندان ميرود پرده از رخسار آن سرو خرامان ميرود
امام خميني (ره) ادامه مطلب... www.emamezaman.zaminblog.com |
||||||||||